|
آخــر نشد |
٤١
|
زین همه عصیا ن کمی رامش کنم آخر نشد تا که شا ید زین سخن شا دش کنم آخر نشد واقــف از افکــار بیمارش کنم آخر نشد تا دمی زین کــرده هشیارش کنم آ خر نشد بلکه ازخـجـلـت کمی آ بش کنم آ خر نشد تا که تهد ید ی ز هجرانش کنم آ خر نشد |
|
هرچه کردم تا که آرامش کنم آخـر نشد بارها گفتم برایش از دل و از عاشقی صد هزارا ن حیله در کارش نمودم تاکمی چشم بیدا رم نخفتید تا سحر درپیـش ا و پا نهادم بر غرور و گریه ها کردم بسی قصد غربت کردم و بار سفر بستم بد وش |
نخـوت و خود خواهی هم اند ازه دارد ای حکیم
هر چه کردم ترک این کارش کنم آخــــر نشد
هفدهم مرداد شست و دو