|
عــزم سـفــر |
٦٢
|
آنچه دل خواهد بما آن میدهد چون بما آن لعل خندان میدهد تا چنین نور درخشا ن میدهد زان شکر کا ن ماه تابان میدهد وعده برپایان هجران میدهد چون مسیحا بر تنم جان میدهد |
|
عشق اوهردم بما جا ن میدهد قوت جانم همه از روی اوست چشـم بــد دور از مه تا بنــده ام میشــود کامم چنــا ن بار شکـر روزوشب می خواندم درکوی خویش در غروب جان من جا نا ن من |
کرده ام عزم سفر بر دید نش
چون حکیم را نوش درمان میدهد
بیستم آبان هفتاد وچهار