|
بد بود بدتر شد |
٦٨
|
جانم چو پرستو از این سینه بدر شد چندانکه نوشتم دو صد خانه خبر شد هرنوحه که خواندم بدل خون جگر شد از درد غم هجر دلم زیر و زبر شد نا هید خموش گشت و زحل رنگ دگرشد خورشید که طلوع کرد زغم غرق شررشد |
|
ازاشک دو چشمم رخ غمزده تر شد ازغصه هجرت دو صد قصه نوشتم اصلاً چه نویسم ا ز ا ین قصهءجانکا ه هربار که نوشتم من ا ز حنظل هجران آهم که بر آمد از این سینهء پُر سوز پروین نتابید دگــر بــر شـب تا رم |
ازقصهء تلخم بسا جان وجگر سوخت
بس کن حکیمی دلم غمزده تر شد
سیزدهم امرداد هفتاد وپنج