|
بیاد تو |
١٣
|
یاد آن دلبر دلکش مرا سر زده امشب تا بدانجا که تب خاله ز تن در زده امشب که دل اند ر پی چشم تو پرپر زده امشب مرغک سرکش روحم ز تن پر زده امشب دل بیا د تو و آن سلسله ساغر زده امشب نازنین یاد تو ما را به خنجر زده اشب |
|
صحبت عشق تو آتش بد
فتر زده امشب فتنه ی چشم سیاهت چنان کرده شبم را بهر دیدار جمالت در این ساعت دلسوز سر ز پا کی بشناسم من دیوانه که ایجان تو ندانی که فراغت چه کر د با دل من |
حرف عشق تو حکیم را چنان کرده پریشان
که آتش هجر تو دل را به اخگر زده امشب
بیستم دیماه هشتاد دو