|
بمـان وبسـوز |
٢٣٧
|
گفتم چه باک که دانم خورشید زخاورآید
کـوکـبه ی سعــادت مـا ننـد اخـتـــرآیــد
خـوشـا که مستـی تو زنـوش سـاغـرآیـد
تا مـوکـب نـگـاران زســوی باخـتـــرآیـد
خوشتـرازاین چه باشد که ازهجردلبرآید
که ازنوررخـشـان تـوعـمـرغـمـم سـرآید |
|
گـفـتی بمـان وبسـوز تــا شـام غــم سـرآیـد
ایدل بنصرت عشق خوشباش که درپرتوش
می خوربشـوق عـشق ومخـورغـم جهـا نرا
برگیرزتن خرقه ی محنت وخوش باش دمی
ای آنکه گـفـتی مـرا با سـوزبمـان و بـسـوز
ای مـرغک سعادت تابان چنـا ن قـمـرشــو |
وای باد صـبـحگـاهـی این مـژده ي حکیم را
زمــزمه کـن بـگـوشـش تــا بـبــرم در آیــد
نـوزدهم آبان هشتـاد ونه
ا