|
بی تو شدنی نیست |
٣١
|
جز حلقهء وصلت بسامان شدنی نیست این سوز دوای دل بریان شدنی نیست درمان دل زار به افقان شدنی نیست جز آنکه نشینم بر جانان شدنی نیست تا که نخورم ز لعل جانان شدنی نیست صد صبر مرا چارهء هجران شدنی نیست |
|
درد غم هجرت چو درمان شدنی نیست هر چند بسوزد غم هجرت جگرم را چندان که نگیرم بسر کوی تو آرام صدنسخه اگر باز دهند رازی و سینا گر وعده دهد خظر نبی به آب کوثر بی خود چه کنی موعظه مارا تو واعظ |
با آه وفقان گفت حکیم این غزل اما
با شعر وغزل کار به پایان شدنی نیست
بیست هفتم فروردین هتاد وشش