|
چه حاجت به بیان است |
١٦
|
چرا که درد غم تا استخوان است تو گوئی در دلم تیر از کمان است که درد هجر تو در عمق جان است مدام جان و دلم سویت روان است شب وروز کار من آه و فقان است مدام نامت چو ذکر ورد زبان است |
|
بروی سینه ام از غم نشان است چنان گشتم گرفتار از فراقت نمیگرد دمی آرام غم هجر چو با حسرت نشستم در فراقت مرا در دل ز هجرانت بلا هـا ست ولیکن نازنین سوگند به مویت |
مکن بازخواست حکیم از حال زارم
غم ما را چه حاجت بر بیان است
سی ام دیماه هفتاد و دو