|
چـشم جـا دو |
غزل 231
|
زجان ودل گشته ام فـدای آن روی تو رفـتـه دل ودیـن من درگـرو مـوی تـو دلم شده گـرفـتـار بخـا ل هـنــدوی تو عـشق توای نگـارا زین عطرخوشبوی تو برقعه بگیرم از آن صورت نیکوی تو مرغ دلم خـوش فـتاد بـدام گیسوی تو |
|
برده زمن تاب دل دوچـشم جادوی تو دل زفـلک میـبـرد آن رخ مهـتـا بیت ناوک مـژگان تـو چنـگ بـدل میـزنـد گفتم بگـوشش صنم خوش بنشست با دلم بوسه زنم برویت که داده ای اجا زه خنده کنـد بـرویـم آن لـب خـنـدان تـو |
گـفتـم بگو حکـیمی سرودم این غـزل را
خـوش بدویـد دل من درکوچه و کوی تو
نوزدهم امـرداد هشتا د ونه