|
چشم تو همراه نبود |
٥٢
|
در سماِی دل من جلوه ای از ماه نبود که دگر طاقت دیدا ر سحر گاه نبود آنچنا نیکه گریز از غم جا نکاه نبود که دگـربردل من فرصت یک آ ه نبود غبطه خوردم که چرا چشم توهمراه نبود کاش دلم در پی تو برلب پرتگاه نبود |
|
دوش بجزآتش هجرت بدلم راه نبود دلم از درد فراق تو چنان سخت شکست شب چنان کرد مرا خسته وآزارنمود برتن زار چنا ن حمله نمود لشگر غم تا چنین مرد دلم ساده زاندوه تو دوش دیده خون بار گریست ودل بیمار بگفت |
قصهء هجر ترا هرکه شنید ازلب من
گفت حکیم درد ترا چاره بجزآ ه نبود
پانزدهم بهمن هفتاد وسه