|
دررثـا ی بـرادرم |
٨٧
|
ازبــد ي روزگــا ر بی کس وغمخواربود سوخته دل سوخته عمرخسته ونا کاربود لیک تـوگوئي که او مفلـس ونا دار بـود چـونکه نبودش کس و یـکه وبـی یاربود روز وشـبش چـشـم براه ما یل دیداربود خـورد وشکـسته چنـان مـریض نزاربود چـونکه مـداوم دلـش طـا لب دیـدا ربود اوکـه بــرای دلـم یــاور و سـتــا ر بود |
|
وای که رفـت ازبــرم آنکه مــرا یــاربود آنکه چنا ن یک غریب خفت بخاک وطن زورو زر وما ل داشـت اوبـا نــدازه اش کرد گلـه او مـدام ازغــم تــنـهـا ئـی اش شکسته شد قـلب او بـه سـنگ تیــزجـفـا اوکه زمـا نی یـلی درخـط یـاران بـــود رفت بخا ک عـا قبت پیش پدرمــادرش پشت مرا اوشـکست درغم فقدان خویش |
اشـک حکیم راهـی سـنگ مـزارتـوشد
ایـکه فــراقـت مـرا خـنجــرجـــراربود
سی ام آذرهشتاد وچهار