دوبیتی   ١١٦

سـوز دل

 

هـردم بیاد رخش گـریه ي زارمیکند

دل زاربغمش بی پرده اقـرار میکند

 

سـوزدلم حکایت ازغـم یــار میکند

هر شب به ناله ی سازم بپرده شور

  

صـدای عشق

  

گفت فراوان بردلت آتش بپا خواهد نمود

گفت تـرا ازعاشقان طـرد و جدا خواهد نمود

 

گفتم آخـرزلف تو با من چها خواهد نمود

گفتم آری نازنین دیگر چه باشد سهم من

  

آرزو

  

بجزازخدمت عشقت نکنم کاردگر

نکشم منت هیچ قا فله سالاردگر

 

گرمن ازدرد غمت بازرهم باردگر

کاروان دل من گربرسدخانهء تـو