دوبیتی ١٢٢ 

گـفـتـی که مـکــن

 

همه جا صحبت این حال پریشان نکنم پس چکنم

درهـوای تـوچنین گـریه بـدامـان نکنم پس چکنم

 

اگـرازدرد غمـت ناله وافـغـان نکنم پس چکنم

تا رفته دل ما درپـی لعـل شکـرپــا ره ي تــو

  

بخـدا خستـه شـد م

  

زین همه محنت وحرمان بخدا خسته شدم

من ازاین شام غــریبان بخـدا خسته شدم

 

دیگـــرازدوری جـانــان  بخــدا خسته شـدم

شب وروزم شده چون شام غریبان زغمش

 

سـپـرعـشق

  

سـرخی  لبت بـرگـل گـلزارندارم

غـیرازتـودگـر گـرمی بازارندارم

 

تا سبـزی رویت به چـمن زارنـدارم

تا همچـوزلیخا نکنی قصـد خـرید م