دوبیتی ١٢٩

خـنـدان آمـدیـم

 

روی متاب ازروی ما چون ازدل وجان آمدیم

گـریه ها را پس زدیـم بـا روی خندان آمدیم

 

مـا بعشقـت ای صنـم راه فــراوان آمـدیـم

بهــردیــداررخـت نـذردوچـنــدان کـرده ایم

 

غـم فــردا نخـوریـم

  

حسرت روی مه زلـف سیاهی نخوریم

اشک دیده بخـوریم آب زچاهی نخوریم

 

ما برآنیم که د گـرغـصه براهی نخوریم

 منت ازکس نکشیـم گریه بـراهی نکنیم

  

راه حـق

  

با دلی پا ک درره حـق درثنا بایـد شدن

شرط اول آنکه بی رنگ وریا باید شدن

 

درحــریم زنده گانی با خـدا باید شدن

هرکه رفت اندرپی لطف خدا وآخرت