دوبیتی ١٥٥    

از او بـپــرس

  

گفتمش نام دوچشمت گفت زانکه شدمجنون بپرس

گفت گرتوانی زانکه بوسید این لب قـنـدگون بپـرس

 

گفتمش نام توچیست گفت ازعاشق دلخون بپرس

گفتمش از لعـل شکـربارت تـوان شعـرها سرود

 

خـواهـش از دل

  

نوحه کم خوان درفـراقش بـر دلم نیشـتـرمکن

عشـق آن زیبـا صـنـم ازسیـنـه ام کمتـر مکـن

 

ایـدل امشب درد ما را ازغمش بیـشتــرمکـن

ما زعشق روی یـارصـدهـا تــرانه گفـتـه ایم

 

درد عـاشـقی

  

بررخـش صـد نـکـتـه ي ناگفته بود

مویه ها کـرد اوزبـس دلسوخته بود

 

آمـد امـا چـهـره اش آشفـتـه بـود

گفتمش جـانـا چنـیـن زاری چـرا