دوبیتی ١٦٧    

آب بـقــا

  

دل زغـم حرف تـو تـن بـدعـا مـیـدهـد

بـه جـان نـا تـــوانــم آب بـقـا مـیـدهـد

 

این سـخن سـرد تـوبـوی جـفـا میدهـد

یک نگه ازسـوی تـوبرمنوبرعشق من

  

دفـتــرعـشق

  

چون درد ورنج بی حد نوشت زسرنوشتم

من چه بگویم که چون با اشک وخون نوشتم

 

دفـتـرعـشق تـرا با اشـک خود نوشتم

ازچند وچون قصـه چیزی برات نگفتم

 

بــاور نـدارم

  

عمـری گذشته از من یاورندارم هنوز

عـمر گذشـت از سرم دلبرندارم هنوز

 

تنها نشسته با خـود باور ندارم هـنوز

با کـه بگـویـم عــزیــز ازغم تنهـائیـم