دوبیتی ١٦٩       

نیــایش حـق

  

اینهمه حُسن خـداداد را ستایش میکـنـد

دم بدم این قلب من حق را نیایش میکند

 

زانکه دستم زلف تـوجانا نـوازش میکنـد

تا که آن چشم سیاهـت میـزند چشمک بدل

  

آخــرنشـد

  

تـوی قـلـب خسته ام جا یش کنم آخرنشد

تا که شا یـد با سخن شـادش کنم آخرنشد

 

هـرچه گشتـم تا که پیدایش کنم آخرنشد

چشم بیدارم نخفـتیــد تا سحـر اندرپیش

 

او میـرود

  

پا بپـایـش هـزارعـاشق دیـوانه میرود

دل عـاشـقـم درپـیـش عـاشقانه مـیرود

 

آن شوخ پـری وش که چنین مستانه میرود

 میرود بـراه خـود بی خـبـر از دل ما ولی