دوبیتی ٥٢
|
بیک نگاه شد |
|
گفتم خوشا به این دم که چشم زدل جدا شد گفتم که این تصا د ف از سـوی کـبـریا شد |
|
آندم که دل کباب شد همش بیک نگاه شد تا که دلم ایـن چنین همـد م این بـلا شـد |
|
گـل بکـاریـم |
|
چوخورشـید فـروزان جهان است کـه گـل با ب نـثـا رعـاشقان است |
|
دلـم مـا نـنــد دریـا بیـکران است بـدیـن دنیـا بـغـیـرازگـل نکــا ریم |
|
عـزیـزاست |
|
گهی با من چـودشمن درستیزاست که همچـوجـا ن شیرینم عـزیزاست |
|
گهی ازپیش چشمم درگریــزاست نمـی دانـم چـگویم ازدو چشـمش
|