دوبیتی ٧٤
|
میدونی چـرا |
|
دل آشفـتـه ي مـن زداغ تــو دیــوونـه بود آخه عکست توی قاب رومیزمن توخونه بود |
|
میــدونی دردمـن ازفــراق تو چگونـه بود میدونی چــرا چنین ؛ شکسته ونـزارشدم |
|
غصه چـرا |
|
بـوده است سهـم من وتـواین چنیـن غصه چــرا خوش گذاشتیم حلقه ای براین نگین غصه چرا |
|
بهــرعمـررفته جـانـم ؛ نـازنین غصه چـرا آمـدیم وسهـم خـود را درجهـان کـردیم ادا |
|
بـزم عـاشقـا ن |
|
زعشق عاشقـان افسانه دارد کنارشـمعـشـان پــروانه دارد |
|
دلـم درکـوی جا نان خـانـه دارد زبسکه عاشقان دربـزم عشقند
|