دوبیتی ٧٥
|
همش حرف توبود |
|
صدولوله ازچا ل زنخـدان تـومیشد دائم سخن ازطـره ي زلفان تومیشد |
|
هـرجا که سخن ازلب خنـدان تو میشد خورشید جمالت همه وقت مـد نظربود |
|
رسید . نا مه |
|
گـذاشتم نامه را بر روی دیده بگفتـم یـار صدایـم را شـنـیده |
|
تــودادی نـامـه و نـامـه رسیــده چوخواندم نامه راجانم جوان شد |
|
شـفـای دل |
|
چرا عاشق زهجران بی قراراست زپـیغامش دل عـاشق قــرار است |
|
شفای درد هجـران وصل یار است اگـردلبـردهـد پـیغـا م بـه عـا شـق
|