دوبیتی ٩١
|
مهتاب |
|
گلی از باغ جـادوی تـوچیـدم بسی زیبـا تـرازآفـتاب بدیـدم |
|
خوشا روزی که من روی تودیدم همـی رویـت چـو مهتا ب شبـانه |
|
چـرا باورکردم |
|
بــا وعـده ي وصلش بغـلط سـرکـردم افسوس وصد حیف که چرا باورکردم |
|
جـا نــرابـفـــدای رخ دلـبـــرکـــرد م ازعشق و وفایش هرآن گفت شنیدم |
|
فــردای عشق |
|
همه طی کرده ای صحرای عشق را که هـرگـزکس نـدیـد فـردای عشق را |
|
تمـاشـا میکنی دریـا ی عشق را مــرو انـــدرپـی اسـرار خـلـقـت
|