|
دورنگـی مکـن |
غزل 216
|
زرفــتــارتـوحـیــرانـم بگوازمـن جـفـا دیدی گهی باشک نگه کردی مگـرازمن ریا دیدی کنـی برچهـره روبنـده چـنانکه اشقیا دیدی مگــربا مـن جـدل داری بگوازمن خطا دیدی ازاین دزدانه دیدن ها چهابرمـن روا دیدی چـراپنهان کنی خود را مگـرازمن بلا دیدی به عشوه میکشی مارا چنین رسمی کجا دیدی |
|
تـراباخـود نمی بیـنـم مگــرازمـن خـطـا دیــدی گهـی خندان ترادیدم که گل میریخت زلب هایت دوچَشمان سیاهت را کـنـی پنـهـان زچشمـانـم سخن با من نمیگوئی نمیـبیـنـم زتـــو مـهــری گهی مستانه ات بینم که دلـرا مـیبـری هرسـو لـبـت بامن سخن دارد دلت با من نمـی جوشد فراوان دیده ام ازتو کـه دلـرا مـیـبـری ازمـن |
حکیم راکرده ای مجنون دلم را کرده ای پـرخون
چنـیـن دیـوانه بازی ها درایـن دنیا کـرا دیدی
یازدهم تیـرهشتآد ونـه