|
بــردل خونین من
خــون دگـــر بار کرده ای
سـینه ء مـجروح
مارا یکسره زارکرده ای
ازچه روپیش همه
مارا چنین خوارکرده ای
بهر چه ترک من و
این جان بـیمـارکرده ای
چشم ما ازخواب
خوش جانا توبیدارکرده ای
داد خـود ازتـو
بگیـرم ظـلم بسـیار کرده ای |
|
روز مارا
ای صنم همچو شب تار کرده ای
جان مارا کرده ای
بازیچه ي دست قـضــا
در زمـین وآ
سـمان مـارا مـعـلق کــرده ای
فـرش پایت کرده
بـودم نقـد جانـرا نازنین
دیده ام یک دم
تـرا از انـتظـاربیرون نـشـد
تـرسـم
آخـرروزحشـر بردامنت آویز شوم |