|
گـلــه |
غزل 234
|
مـرا کشته خدنگ آن نگاهـت که تا بوسه زنم برروی ماهت چـرابـایـد بـبـخشـم من گنـاهت هزاران گل بریزم من به راهت نمی بخشم تــرا از اشـتـبـاهـت مده بـر دست غـیـرزلف سیاهت |
|
گـلـه دارم از آن چشم سیاهـت اگـرداری صـفـا یارا بـیـا پـیش دلم را برده ای جا نا به غارت اگـر وعـده کـنـی آئی بسـویـم اگـرجا نا جـفـا را پیشه سازی کنون ایجا ن بیا با هم بسـازیم |
حـکـیمـی تا ابـد بـاشـد گـرفـتــار
برآن روی مه وچـشـم سـیـاهت
هشتم مهرگا ن هشتاد ونه