|
گـــــر فتار شد م |
١٢٠
|
ازفرا ق رخ تـــو خسته وبیما ر شد م دربدردر خـــم هــر کوچه وبا زارشدم چه بگویم که چسا ن اینهمه آزارشدم بی پرو با ل تراز مــرغ گـــرفـتـار شدم که من ازنالهء دل دوچشم اشکبارشدم که ازبد درد فراق ما نده ز افکارشدم |
تا چنین دریم هجرتو گرفـتـــا ر شد م تا کمند سرزلفت زکـفــم رفــت بـــــد ر تا تورفتی زبرم دل شده انبـــا ر بـــلا ازغم درد فراقت شکست با له ي من آنقدردرد فراقت بــدلم سخت نشست پیش کی شکوه کنم من ازفراق رخ تو |
روز خوش با تو برفت و حکیم ماند بجا
تا کـــــه ازداغ دلم شـــا عر اشعارشدم
پنجم تیر هفتاد