|
قصه ي غـمـم |
٥٠
|
ناله ها کردم وکس گوش بفریاد نکرد یک بناء خوش نیفتاد و دلم شاد نکرد چشم امید مرا یک نظر ارشاد نکرد پیک صبح آ مد واما سخن از داد نکرد کوه غم را بشکافتم دلم آبا د نکرد تا که معمار دلم گلشنی آباد نکرد |
|
دلم ازغم بشکست و غمم آزاد نکرد صد بنا ساختمی بر سر ویرانهء دل گفتــم امید کنم برفــرج ود م نــــزنــم مرغ شب همره من تا به طلوع هیچ نخفت تیشه بر فرق زدم تا که بفـــرهـا د رسم طاق سینه بشکست از غم هجران چکنم |
وای از این درد که دمساز دلت گشت حکیم
این چه حدیثی است که هرگز دل ما شاد نکرد
پانزدهم مهر هفتاد وسه