|
قصهء هجران |
١٩
|
هرقصه نویسم همه جا از تو نشان است از هجر رخت تیغهء غم بر دل و جان است جانا چکنم تا که مــرا دل بفقان است از چهرهء زردم همه ي قصه عیان است سر سبزی جانم از آن غنچه دهان است درد است گل من تا که چنین آفت جان است |
|
تا قصهء دردم همه جا ورد زبان است تا رفت ز سرم سایه ي رخسار تو زیبا ترسم نبرم جا ن بـدر از درد فـراقــت تا کرده مرا درد غمت زار چو مجنـون باغ دل ما خشک شد ازدوری جـا نـا ن بر تو چه نویسم از این سینه ي پر خون |
صد شعر و غزل چاره ندارد دل ما را
تا درد غم هجرحکیم بردل وجان است
بیستم خرداد هفتاد