|
غــبــا رغـــم |
٥٥
|
نـگار نـازنین مـن کـوبه بـد ر نمی زند چرا بظلم روزگار کسی تشر نمی زند چرا کسی براه عشق تیشه بســر نمی زند کسی خطر نمیکند دست به خطر نمی زند عهد و وفا چرا دگردست بکمر نمی زند برای رفع این بلا کسی تـبـــر نمی زند |
|
چـرا بشـام تـار مـن تیـغ سحــر نمی زنـد چه شد درآسما ن عشق کبو تران نیـا مـد ند چه شد که لیلی زمان یادی ز ما نمی کند چرا دگرزعشق پـاک خـبــر بمـا نمی رسد چه آمده که عاشقان ز عشق چنین بری شدند چرا بجا ی عاشقی جنگ وجدل نشسته است |
غبار غم نشسته است بر دل زا ر ما حکیم
چرا یکی بر این غبا ر, رنگ دگر نمی زند
بیست و پنجم تیر هشتاد و یک