|
حدیث درد تنهائی |
٧
|
ازبهرکه خوانم من این شعر اهورائی خود را با من تو بگو تا چکنم این دل سودائی خود را با با ل که پرواز دهم قصه شیدائی خود را در دفتر کی ثبت کنم صبر و شکیبائی خود را تصویر کدام پرده کنم درد تماشائی خود را
در بهر که جویم من آن
مرغک دریائی خود را |
|
جانا بکه گویم من
این قصه تنهائی خود را امروزکه چون مرغک بی با ل و پری مانده زپرواز تا این دل شیدائی من سوخته در آتش هجرت در پرده جانم هزار نقش ز دردهای نهانست
گم شد دل زارم بصحرای
غم و وادی هجران |
یا رب بکدام طاقچه نشانم من این قاب جدائی
تا آنکه بجوید حکیم مونس تنهائی خود را
اول دیماه هفتاد هفت