|
همه رفـتـنـد |
٦١
|
من ما نده ام و تو, نگا را ن همه رفتند بی گل چه سازیم بهارا ن همه رفتند خا ریست بجا لاله عذ اران همه رفتند بشکسته پروبا ل سواران همه رفتند زاند م که زبرتاج گذاران همه رفتند که ازپیش دلم شیر شکارا ن همه رفتند |
|
ای دل نگرا ن شو که یارا ن همه رفتند ما مانده در این فصل خزان و غم جا نا ن زان باغ پرا زسرو و گل ولاله و شمشا د از قافله جا ما نده دراین دشت بلا خیز تاجم که بسربود به یغما ی خزان رفت آن روز مرا روز خوش آخـــر بنوشتند |
گفتم که نگو این سخن تلخ حکیمی
با این دل شیدا که یا را ن همه رفتند
سوم امرداد هتاد و سه