|
حیف که نـشـد |
٤٨
|
با دل غمزده ام مـو نـس ودمسا زنشـد ترک ما کرد ودگرهمدل و همرازنشد از بــرای دل من دلبر طناز نشد بار الها ز چــه رو یاور و همساز نشد دل سودا زده ام را پــــر پرواز نشد چشم حیــران مرا مرحم کار ساز نشد |
|
آن نگار از بر من رفت و دگر باز نشد دل شیدای مرا همدم و همگام نگشت زفراقش ربود از کف من طاقت وصبر آنکه برده زتنم تاب وتوان از غم خود من بسودای جما لـش ره پرواز زد م رفت و تنها گذاشت این دل بی صاحب من |
بارها گفته بمن این سخن سخت حکیم
حیف وصد حیف که یار مــنّ جانباز نشد
بیست ششم مهر هفتاد وسه