|
خار سر راه |
٦٥
|
چید ن که خیا ل است که دید ن نگذارند افسوس که مجا ل نا ز کشید ن نگذارند سد کرده ره و راه رسیــد ن نگذارند که برما سخن عشق شنید ن نگذارند ازلعل لـبـت کـــا م چشیــد ن نگذ ا رند برتن زغمت جامه دریــد ن نگذارند |
|
مارا گلی ز روی تــو چـیـد ن نگذارند خواستم که هزار ناز کشم ا زرخ ماهت چون خارنشستند همه جا بر سر راهم جا نا چه بگویم من ازخیل بد اند یش درد من از آنست که تا موقع ء مردن صد جامه زعشق دوخته ام بهروصالت |
تا چشم حسودان هنوزسوی حکیم است
یک گل ز گلزار تو چیدن نگذارند
نوزدهم تیر ماه هفتاد و پنج