|
مـن ودل |
٢٠٥
|
با چنین غـم نا مه اُي غـرق عـذ ابم میکنی رفتی و آ خــر مـرا همچــو کـبـــا بم میکنی رنـگ ووارنـگ مـیزنـی دائــم خرابم میکنی تـا بکی ایـد ل چـنین محــو ســرا بم میکنی با زبـا ن عـا شــقـی دائــم بخـــوا بم میکنی ازچه اکنون اینچنین چون قطره آبم میکنی |
|
ایدل امشب ا زغــمت خـانه خـــرا بم میکنی با رها گفتم مـرو دنبــا ل عشق وعا شقی ایـد ل ازچه اینهمه ما را بـه آ تــش میکشی روزی آخــر میـرسد جا نـم بسوزد پــای تو مـیروی دنبـا ل عشق و من نمـی دا نـم چرا هرکه رفت دنبا ل عشق ایدل چومن آواره شد |
هـرچه میگویم مکن اید ل خـرابم چـون حکیم
بـا زبـان پیش میکشی بـا چشـم جـوابم میکنی
هفتم مهر هفتادوسه