|
ازشربت آن
لـعـل شکــربار نوشتم
سـوزنده تـر از
جـا می وعطارنوشتم
این قـول ز رهـی
بـود به معیارنوشتم
این سوزش دلرا به
دوصـد با رنوشتم
زین سرگشتگی خـود
به کــرارنوشتم
منهم غـم این
ســینه ي بیمــا رنوشتم |
|
صد
شعـروغـــزل ازغــم دلــد ارنوشتم
خواندم فراوان
غـزل ازحافــظ وسعــدی
تا جا ن ندهـم
برسـرمن بـــا ز نیـــا یــد
دل سـوخته ام
سوخته ترازشعرعراقی
چون درد غمش
کـرده مرا واله وحیران
نقـل است زبها ئی
که ند ید کـا م ز ایـا م |