|
مرغ گرفتار |
٤
|
مانده ام یکه بجا و
نفسی نیست مرا توبیا ایگل من تا که فریاد رسی نیست مرا تو بخوان بلبل من چون نفسی نیست مرا بخدا هیچ غم یا هوسی نیست مرا کی دهد داد مرا , دادرسی نیست مرا |
صید پربسته ام و هم نفسی نیست مرا کرده صیاد مرا صید و به زنجیر کشید
دل فتاد در یم گرداب
بلا
من چه کنم گر بگیرم سر زلفت بکف خسته خویش آنکه انداخت مرا در قفس و کرد گناه |
تا نشستم بکنج قفس غم حکیم
هوس پرزدن باغ کسی نیست مرا
چهاردهم آبان هفتاد و سه