|
مرغ وصال |
استقبا ل از استاد شهریا ر
درشـوق نگـنـجد دل دیـوانـه ي مـا را گنـجـی که پـدیـد آمـده ویرانـه ي مـا را
٦
|
کی ساز کند کلبه ویرانه ی ما را یارب که گشاید شبی خانه ی ما را بشکست غم هجران کمروشانه ما را مرهم که کند این دل دیوانه ی ما را تا کی بخواند خط و افسانه ی ما را آه ار نخورد مرغ هما دانه ی ما را |
دستی که شکسته حجر خانه ما را ترسم که فلک با من افتاده نسازد اندم که فتادم در این چاله ی هجران ازاین دل خون بار چگویم به دیوان صد قصه شنیدم من از آفت هجران صد دانه فشاندم بره مرغ و صالش |
چون دایه نشستم به بالین حکیمی
شاید که فلک گرم کند چانه ی
ما را
هفتم امرداد هفتاد و چهار