|
نـگـارمـن |
غزل 230
|
جان چه بیارزد برتوای مه با وقارمن تا که بسوزد دل آن دشمن نابکار من دوچشم پُرفسون تو برده زدل قرارمن کشتـه مـرانگاه تـو ای مه گـلعـذارمن زجویبـارحُسن تو بــر دل بی قرارمن تا که بـرد بدین سیاق ازدلم اختیارمن |
|
جان بکـنـم فــدای تـو ماه من ونگار من بهـرتـو وبـراه تو صـد دل کـنـم فــدای تو ای مه خوش منظرمن تونوبهارحُسن شدی زدام زلـف سیهـت دلـم کجـا تــوان رهـد این دل سوخته ازعطش آب بقـا میطلبـد ماهی نتافته همچو تودرآسمان عشق من |
غیـرجمال حُسن تو کجا ببیندش حکـیم
تا که چنین جـلوه کند پـرتـوآن نگارمن
بیستم امرداد هشتاد ونه