|
روزیـکـه سفر کرد |
٣٤
|
خورشید غروب کرد و غمش راه ممر بست دل را بغمش سوخت و خون را بجگر بست از بس فراقش بدلم تیر قدر بست سیلابهء اشکم همه راه در گذر بست صد درد و غم او دل ما را بشرر بست پژواک غمم راه بصد صوت دگر بست آن چیز که مانده است فلک به چوب تر بست |
|
آن روز که دردانهء من رخت سفر بست یک ایل عظیم از غم هجرش نگران شد شب آمد و غم آمد و جانم بلب آمد بسیار نخفت دیدهء خونبار من از غم زاندم که شدم نوحه گر از درد فراقش فریاد دلم ازغـــم ا و کــــرد فقانها از من نمانده است بجز یک تن بیما ر |
روزیکه سفر کرد برفـت تا که بیا ید
افسوس حکیمی که فـلک راه سفر بست
بیست سوم خرداد هفتاد