|
رویــا |
غزل 228
|
چشم وابـروی تووآن قد وبالای تـوخوش که همه تـار وجـودم به تمـنــای تـوخوش که همه جان ودلم برقـد وبالای تـوخـوش که دل ازعشوه شیرین شکرخای توخوش دیدن روی تـووحُسن صنـم سای توخوش عشق من بــراه تـو دلم بسودای توخـوش |
|
دلم ازغمزهء عاشق کش زیبای توخـوش آنچنـان جـلوه کنـد آن رخ مهـتــابـی تــو همچوسروچمن است آن قدوبالای تـوام نازتـوخوش بنشسـت بـردل آوارهءمـن تا که عشق تونشست بردل سودائی من عشق توبـردل وجانست بشنـوایگـل من |
میــدهی وعـــده مـرا بـه روزفـــردای دگـر
شب وروزهمچـوحکیـم بیـادرویای توخوش
هفدهم امرداد هشتادونه