|
صیـد وصیـاد |
قسمت دوم
|
که مــزد کـارتـو بـاشـد تـبا هـی بکند ش آن قفـس ازبیخ وبنیاد زحرف آن کبوتر گـــریه افتــاد تـن جـا نـش رهـا ازآن بلا کرد پـروبـالش گـشود و درهــوا شد بگفتا این سخـن بـا مـــرد صیاد تـوهـرگـزداغ فـرزند ت نبـیـنی بـرم از بهـرطفـلا ن آب ودانـه زبهـرکـا رخِیـرت زنــد ه باشی |
|
بتــرس صیا د تـوازقهـــرالهـی چوبشنید این سخن آن مرد صیاد تنش چون بید مجنون لرزه افتاد گشودش درب و صید را او رها کرد چوصید ازقـیـد صیا دش رها شد چـودید جـا نش رهـا ازبند صیاد الـهی مــرد صیاد خیــرببـیـنـی روم اکنـون بـسوی آشـیـا نــه دعـایت میکنـم پـا ینــد ه بــاشی |
حکیمی شـاد وخـرسند زین عـمل شد
بکـامش زهــرمـا رهمچـوعسل شـد
دوازدهم مهرپنجاه وشش